علم میگوید: دیدن ظهر عاشورای 1400 سال پیش برای ما امکانپذیر است."تکلیف آنلاین مهرآوران"
در علم فیزیک یک قانون هست که هر کسی حتی اگر فیزیکدان هم نباشد میداند، که سرعت حرکت نور و رسیدن یک تصویر به چشم ما 300000 کیلومتر برپانیه است. با محاسباتدقیق و باتوجه به فاصله ای که خورشید از ما دارد، این خورشیدی که ما الان میبینیم در وواقع خورشید 8 دقیقه قبل است ريال مثلا اگر الان خورشید منفجر شود ما 8 دقیقه بعد میفهمیم.
با این قانون حتما میتوان جایی در کهکشان بینهایت پروردگار یافت که همین الان نور و تصویر ظهر عاشورا به آنجا برسد....
جایی خیلی دور ؛ اما کهکشان بینهایت حتما چنین جایی وجود دارد.
حالا که قانع شدید میتوان چنین جایی را محاسبه کرد و یافت و بعد با یک سفینه فضایی به آنجا رفت ، از شما خواهش میکنم گام به گام با من تصور کنید.خصوصا از پیشاهنگای مهرآور سنقر
بعد همه شما نوشته های خودتونو ازین تصورات همینجا بذارید.مهر آوران سنقر در کلاس تحویل بدهند.
فقط وجدانا ، کپی ، پیست ممنون
از سفینه پیاه میشوید
دستگاهها و ابزارهای لازم را راهاندازی میکنید.
پشت چشمی وسیله ای که برای دیدن آن فاصله دور با خود آورده اید قرار میگیرید،
قرار است تصاویر را برای همه شیعیان ضبط کنید .
فعلا همه جا مات است ....بتدریج تصاویر واضح میشوند....
واااااااااااااااای ....
واااااااااااااااااااای....
دارم میبینم:
هنوز علمدار زنده است ، پرچم سبز او را میبینم ، انگار تاسوعاست...
چه شلوغ است آنطرف
و په غریبانه است اینطرف
وااااااااااااااااااااااااای .....
اشکهایم چشمی ابزار دیدم را خیس میکند.....
من دیگر طاقت نداااارم
وااای ... واای .... امان از دل زینب... این جمله را زیاد گفته ام اما الان جور دیگر میگویم....
واااااااای
نمیتوانم باور کنم سپاه دشمن اینقدر بیخبرند که اینهمه نور را در چهره قمر بنی هاشم نمیبینند.
تمام تنم میلرزد...
من نمیتوانم ببینم، اما من مسئول ضبط این تصاویرم.... چه کنم؟ مجبورم....مثل زینب که مجبور بود...
این واقعه سه روز طول میکشد ،اما هنوز 5 دقیقه نگذشته نفسم به شماره افتاده..... یخ کرده ام....
بهتر است ادامه ندهم و به شیعیان منتظر دیدن قمر بنی هاشم و برادرش امام حسین (ع) بگویم بدلیل دلخراش بودن تصاویر از ضبط آنها معذوریم.....
چه آشفته بازاریست .... چند بار جلو خودم را گرفتم.... چون پاهایم ناخودآگاه داشتند میرفتند.... میشتافتند تا به پر شدن مشک آب کمک کنند. اما نه.... اینها تصویر است من دست و پا بسته ام....
نزدیک ابی رنگی فرات نوری میبینم گویا عباس است... پس چرا اینقدر جابجا میشود.... چرا قرار ندارد؟
چرا افتاد؟................
.
.
.
وای
روز بعد است ، نوری دیگر میبینم، جنگ است... اما نه مردانه... نامردانه... نامردانه...سیاهی است در برابر سپیدی.... جانم به فدای تو یاحسین.... سپیدی افتاد...
سیاهی برو سینه سپیدی نشست
از حرم تا قتله گه زینب صدااا میزند حسین.......
او میدوید و من میدویدم....
ا
.
.
او میبرید و من میبریدم
او از حسین سر
من از حسین دل
چه داغ سختی است ، قلبم بر سر جایش نمیخواه بایستد ، دارم قالب تهی میکنم....
نه .... من هرگز دیگر در زندگیم شاد نخواهم شد.... هرگز هرگز
تنهایم در فضا ... دور از زمین
ببین چه روضه ای راه انداخته ام..... بر سر و سینه میزنم بی آنکه از کسی خجالت بکشم ، از خویشتن بیخود شده ام .....
دستهایم بالا میآیند و بر سرم کوفته میشوند
وای حسین...وای حسین
وای حسین ... وای حسین
روزگار رنگی ام دیگر رنگی نیست... سیاه و سفید هم نیست.... سیاه است و سیاه است و سیاه ...
حتی اگر در بهشت هم کنار حسین (ع) بنشینم باز داغدار آن ظهرم.... بدترین ظهر زندگیم....
سری نورانی بر نیزه است ، من فقط تصویر دارم ... صدا ندارم اما میدانم ، دارد قرآن میخواند. کاش لااقل میتوانستم دستی بر صورت داغ آن دختر کوچک بکشم ، دیدم قبل جنگ جلو اسب پدر ، پدر را وادار به پیاده شدن کرد ، نمیدانم در گوش پدر چه گفت اما.....
.
.
.
حرف زدنم نمیاد ، پرم از داغ..... از درد ... از بهت... بهت نمازی که در آن بهبوهه خواندند ،بهت دلشیفتگی آن پیر ترین فرد سپاه که مشتاق دیدار ربش بود... سنگینم.... حالا که دیدم دیگر نمیتوانم بخوابم ... یا چیزی بخورم.... دیگر فقط انتظار مرگ را میکشم...اما یقین دارم درد این تصاویر با مرگ هم از قلبم پاک نمیشود.
